سال شصت به دنیا آمدهام. یک ماه قبل از تسویه حسابهای سیاسی آخر خرداد. روبروی باغ سفارت فرانسه و توپهای ضد هوایی که حالا هر دو مثل خوشبختی کودکانه به خاطره پیوستهاند. لاجرم کودکیم بین درختها و گلها و شلیک شبانه و آژیر قرمز گذشت. در تب و تاب جنگ و تشییع جنازه، تنها مونسم داستانهای تمام ناشدنی مادر بود که در تراس بزرگ خانه رو به عطر گلهای باغ میشنیدم. پنج سالگی به عشق کتاب داستان خواندن بدون آموزگار تنها به مدد حافظهی خوبم —از معدود بختیاریهایم —الفبا یاد گرفتم و دیگر بعد از آن زندگی را تنها در داستانها جستجو کردم. حتی از پاورقی روزنامههای کنار جوی افتاده. اولین داستانم را هشت سالگی نوشتم.
شانزده سالگی فهمیدم دنیا را جور دیگری میبینم و تنها شدم. آنقدر سیاهی تنهایی دور و برم را پر کرد که قصد کردم خودم را سر به نیست کنم و بابا سرگیِ لو تولستوی نجاتم داد که مفصل شرحش را جایی نوشتهام. بعد از آن کامل هجرت کردم میان اوراق کتابها و مهمان همیشگی ادبیات شدم. تا امروز چند جایزهای بردهام و اینجا و آنجا چیزهایی از قلمم منتشر شده و یک کتاب چاپ کردهام به نام پدرمانده که شرح درماندگیهایم در مثل بچهیآدم ادراک کردن زندگی است.



